زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... گردش چهار نفره ما ...

به نام خالق درختان سبز راستش بعد از سیزده به در فرصت یه گردش و ناهار خوری بیرون شهر بهمون دست نداده بود تا همین امروز که پنجشنبه است و دو روز از واکسن وحشتناکی که زدی می گذره ...  برای ناهار تصمیم داشتم قیمه درست کنم واول گوشتش رو به همراه پیاز داغ  گذاشته بودم تا بپزه ...  داشتیم با هم تمرین راه رفتن می کردیم ، از شما انکار و از من اصرار که دیگه خوب شدی پسرم و باید کم کمک راه بری  و شما اشک می ریختی و مثل مجروح های جنگی لنگ میزدی و میخواستی بهم بفهمونی که پاهات هنوز درد می کنه و آماده راه رفتن نیستی ...   امروز صبح بعد از اینکه  بابا محسن که با مادری&nbs...
24 ارديبهشت 1392

... و اما حال و هوای عزیز دلم تو 18 ماهگیش ...

یه ماه دیگه هم گذشت... یه ماه باخوبی ها زیاد و گاه بدیهاش ... بدیهایی به وسعت بیماری تو که تو این ماه باهاش دست و پنجه نرم کردی و خوبیهایی به وسعت خاطراتی از  هجوم زیبای اُردی بهشتی که این ماه رو بیش از سالهای قبل  مشابه این ماه برامون موندگار تر کرد روزهای قشنگی مثل ؛ سالگرد ازدواج من و بابایی روز مادری که برای  دومین سال ،مادر بودنم رو با افتخار و سپاس از خدا جشن گرفتم و بوی بهشت رو تو  هر لحظه سختی که به سراغمون میاد و من باید برای بهتر شدن اون شرایط قدم بر می دارم، حس می کنم و البته روز زن روز معلمی که بواسطه مادر بودنم من رو معلم ...
18 ارديبهشت 1392

... آالبوم عکس های یک سال و نیمگی پسر طلا ...

بهار قشنگ و دلپذیر اومد فصلی که این مجال رو به من و پسر طلا میده تا روزهای بیاد موندنی تری از همیشه در کنار هم داشته باشیم فصلی نو از از زندگی در بهار نو شدنها و این اولین گردش دو نفره من و پسر طلاست در صبح روز یک شنبه 08/01/1392 در پارک ملت پسرم تازگی ها بالا رفتن از پله رو خوب خوب یاد گرفتی و دیگه به راحتی از پله ها بالا و پایین میای و این باعث شده به سرسره بازی علاقه بیشتری نشون بدی و همه سرسره ها رو حتی لونهایی که دالون دار هستند رو هم امتحان می کنی راستش صبح روزی که بریم پارک یه خواب بد در بارت دیدم و همین باعث استرس...
18 ارديبهشت 1392

... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...

به نام مهربان ترین مهربانان که تو را به ما هدیه داد       18 ماه زندگی در کنار تو یعنی ؛ ثبت  18 ماه از مادرانه من برای تو ... عبور  18 ماه از  بهترین لحظات از همنشینی با تو ... 18 ماه تجربه ناب و بی مثال از اتفاقاتی شیرین و بی تکرار از حضور تو ...  گذر  18 ماهه  لحظه هایی از اولین های تو در  گذر روزهای عاشقانه مادرانه من ؛  18 ماهی که خداوند این فرصت زیبا را داد تا شاهد اعجاز در قدرت نمایی اش به هنگام شکوفایی تو باشم و این یعنی همان خ...
14 ارديبهشت 1392

... نامه مامان به پسر عاشقش ...

سلام پسر گلم ! امروز ١٠/٠٢/١٣٩٢ ، سلامی دوباره کردیم به یه قرار، که پنج سال پیش با بابایی بستیم! و در این میون اون چیزی که باعث محکتر شدن این عهد قدیمی میشه حضور پر رنگت ، تو دومین سال حضورت در کنارمونِ و من چقدر خوشحالم که این روز رو در کنار تو به جشن میشینیم چون با حضور زیبات ، رنگ و بوی تازه ای وارد زندگیمون شد،  که فقط و فقط باعثش حضور پاک  توست و تو یه یمن قدمهای سر سبزت ، تازگی رو به خونمون آوردی و  مثل بارون بهاری ای شدی که به زمین دل من و بابایی باریدی و ما رو دوباره شاداب و با طراوت کردی   و طراوت الآنمون رو مدیون ن...
11 ارديبهشت 1392

... پنجمین بهار یکی شدنمان ...

  این روزها برای من روزهایی بهشتیست و من در میان این هجوم از  روزهای بهشتی در ماه اُردی بهشتی بسیار خوشحالم هجوم روزهایی از جنس بهشت که یکی از اونها روز به یاد موندنی پیمانی است که برای ساختن زندگی رویایی ام با مردی بسته ام که بی وقفه در تلاشم تا روزی تنها ازآن من باشد و در این تلاش تو تنها بهانه زندگیم ، سهم بزرگی از این عشق هستی و داشتن تویعنی همان ازآن من شدن وامروز 10/02/1392 این روز رو در کنار هم جشن میگیریم                  &n...
10 ارديبهشت 1392

... دو هفته پر ماجرا در کنار میهمان ناخوانده ...

اول از همه خدای مهربون رو شکر می کنم که کمک کرد تا پسرم زود زود خوب بشه و یه صبر بالا به منه بی طاقت در برابر مشکلات داد تا بتونم پرستار خوبی باشم برای پسرم ♦ ♦ ♦ ماجرا از یه چهارشنبه پنجشنبه تو 18/19 فروردین شروع شد بعد از برگشتن از مهمونی دوره ای زنونه بعد عید که با هم و به اتفاق مادر روحی رفته بودیم ، با بابایی قرار گذاشتم تا برم نظام مهندسی دنبالش وبا هم بریم بیرون تا یه کارهایی رو انجام بدیم وقتی مادر روحی رو جلوی در پیاده کردم شما هم به اصرار خواستی تا باهاش بری و پیشش باشی ، اول مخالفت کردم ولی وقتی نگاهتو دیدم که دنبال مادر روحیه گفتم که بری باهاش خونه و از خدا خواسته رف...
3 ارديبهشت 1392
1